این پروفایل خصوصی شده است.

نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


ما خودمون رو هم از دست داديم ..،

از دست دادن كسي و چيزي

برامون ديگه مهم نيست ...


.

6 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


هوای این شهـــر برای با تو بودن کم استـــــ ..!
همین که از آسمـــان خدا صافـــــ پایین می افتی و مثل
اجل معلق جلویم ظاهـــرمی شوی ،
اتوبوس هــــا و موتور هــــا می ایستند...!

چرنده هـــا و خزنده هــــا ، مثل بیسکویت باغ وحشی هــــای گرجی ،
خشک شــان می زند...!
همه ی مردم سر جـــایشان میخکوب می شوند ،
من از بوی عطرت جـــان می گیرم..
ولیعصـــر را هفتـــاد بار بالا و پایین می کنم ، تا کمی
هوا پیدا کنم برای نفس کشیدن با تـــــو ...!


راه که می روی ،
آدم هــــا مثل دیوید بکهـــام هـــای کاغذی که روغن موتور
دستشان گرفته و در هـــر تعمیر گاهی علم شده اند ،
کاغذی می شوند و با یکـــــ فوت من به زمین می افتند..!


به من که می رسی با شدت هشت و دو دهم ریشتر
شروع به لرزیدن می کنم..
فوجی یاما می شوم ،
از سرم گدازه هــــای آتش فشـــانی فوران می کند ،
کوچه و خیابان پر می شود از مذاب هــــای آتش فشانی و من
مثل آرنولد شوارتزنگر ترمیناتور می خواهم توی مذاب هـــا بپرم..!


دستم را می گیری و می خندی...!
خنده هـــایتــــ با دمـــای صفر درجه ی کلوین و با
سرعتـــــ سیصد هزار کیلومتر بر ثانیه ، دور زمین می چرخد ،
گدازه هــــا یخ می بندند..!


دانه هـــای برفـــــ آسمـــان را سفید پوش می کند...!
من و میرزا کوچکــــ خان جنگلی و دخترکـــــ کبریتــــ فروش
توی جنگل از سرمــا یخ می زنیم...!
دستتـــــ را سمتم دراز می کنی و آغوشت را نشانم می دهی...
تا به سمتتــــ می آیم ، کبریتــــ دخترکــــ کبریتــــ فروش
خاموش می شود و اتوبوس و ماشین هـــــا به حرکتشـــان
ادامه می دهند...!


ماشین طرح ا م ن ی ت اخلاقی با برادران و خواهران که
از پشتــــ شیشه هـــای دودی پیدا نیستند سر می رسند...
من از ترس باز هم نفس نمی کشم ،
تا ماشین شـــان از چهـــار راه رد می شود..!


به دخترکـــــ کبریتــــ فروش می گویم که یکــــ کبریتــــ دیگر روشن کند ،
آدم هـــا ، کاغذی می شوند ،
چرنده هـــا و پرنده هـــا بیسکویت قندی می شوند
میرزا کوچکــــ خان کنار دستم یخ می زند...!

آغوشتــــ مثل یکــــ سیاهچاله ی فضایی مرا در خود می کشد ،
هیچ نوری نیست
زمان هم می ایستد ، من در آغوشت غرق می شوم ...
در برهوت مطلق زمان و مکان یکــــ وانت بار کرایه می کنم ،
کاناپه مان را بر می دارم و به قطبـــ جنوب می بریم و در
زمان صفر و مکان صفر روی کاناپه مـــان می نشینیم..


لب هـــایم را روی لب هــــایتــــ که می گذارم
من و فوجی یاما و دماوند منفجر می شویم..


شاید هزار سال بعد روزنامه واشنگتن پست می نویسد:
بینگـــ بنگــــ از قطب جنوب آغـــاز شد...



.


دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.



باید نوشتن را تمـــام کنم ..!
باید در این دکان را تخته کنم و از کاغذهـــای سفیدی که روی میز مانده ،
موشک هـــای کاغذی بســـازم و از پنجره ی اتاق ،
برای گربه ی همسایه پرتابشـــان کنم...


باید نیمه شبــــ کابوس وار از مدار خواب هـــایم بیرون بزنم و از کشوی
بالای یخچال،
شناسنامه ام را بردارم و صفحه صفحه بجومشـــان ...

باید غروب کشدار جمعه ای بارانی ، شال و کلاه کنم و تمـــام
خیابان هـــا را قدم بزنم و از روی اسم هـــایشان ،
اسم جدیدی برای خودم دست و پا کنم ...

باید سرم را بیست و پنج دقیقه توی مایکروفر بگذارم و با
صد و هشتاد درجه ی فارنهـــایت گریل اش کنم تا
حافظه اش پاکـــــ شود از تو...

باید روزی وسط تماشـــای شصت باره ی کیل بیل ،
بلند شوم و موهـــایم را از ته بتراشم سبیل بگذارم ،
کلاه بافت مشکی ام را بر سر بچپانم و به خیابان بزنم..
بعد دست راستم را اتفاقی توی تاکسی جا بگذارم و به
خانه برگردم ...

باید تمرین کنم که کارهایم را دیگـــر با دست چپ انجام بدهم...
باید دو رشته سیم برق به دلم بزنم تا شکلاتی ترین
خاطراتش بسوزد..

باید بیست و پنج دقیقه زیر دوش آب سرد گریه کنم تا
همه این باید هــــا به هم ربط پیدا کند و من از تو پاکــــ شوم ،
یا تو از من پاکــــ شوی ...

باید هفت شب تمـــام سیاه مست کنم و هر شبش را
مست و پاتیل با سایه ام دوئل کنم و هر شبش را یادم برود که
اسلحه ام را سمت راستم که دستی ندارد نبندم و هر شبش را
از سایه ام بمیرم و هر شبش را از سایه ام بمیرم و هر
شبش را و هر شب و هر ...
تا پاکـــ شوم من از من...


باید توی یکی از همین انجمن هـــای ترکــــ اعتیاد عضو شوم و روی
برگه ی ثبت نام اش جلوی کلمه ی " داشتن اعتیاد به :
" اسم تو را بنویسم....


باید چهل شبانه روز خودم را به تختــــ زنجیر کنم تا
شیرینی بوسه هـــایتــــ از لبانم پاکــــ شود ،
صدای خنده هایتــــ از گوش هـــایم بیرون بزند ،
عطر ات از خونم بپرد ،
باید پاکــــ شود همه ی تو از من ، همه ی من از تو ،
همه ی من از من....


آنوقتــــ می شود دوباره غروب یکــــ روز بارانی ،
اتفاقی ، از پشت شیشه ی بخار گرفته ی کافه ای ،
تو را دید و بی هوا عاشق ات شد...

می شود در کافه را باز کرد و کنار میـــز ات ایستاد و گفتــــ :
خانم ،
شمـــا چقدر شبیه رویاهای من هستید....!


.

2 دیدگاه |
و 3 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


بوی سیگار تمـــام اتاق را پر می کند ،
دستانم پی یافتن دستـــ هـــایت ،
تختـــــ را جستجو می کنند ...
لعنتـــــ به تخت هـــایی که همیشه سردند...


نیستی ...
چشمانم را به آرامی باز می کنم ، از پس تار و پود پرده هـای بالکن
که در باد تاب می خورند ، تو را می بینم ...
رو به خیابان تاریکــــ و بی صدا ایستاده ای و روی سرت را
هاله هــــای مقدس دود سیگار فرا گرفته اند ...

پیامبری را می مانی که در شبــــ معراجش در من
حلول کرده است... و من مومن ترین کافــــر روی زمین ،
در جدال بین خدا و جادوی چشمانتــــ ،
چشمانت را به سجدهـ نشسته ام ...


موهــــایت به آرامی در باد می رقصند ،
شاعرانه تر از این می خواهی ام ؟؟


از کنار تختــــ پاکت سیگار را بر می دارم ،
سیگاری بر می گیرانم ، بدون اینکه برگردی می گویی :
بی خواب شدهـ بودم ...بیدارتــــ کردم ؟؟
می گویم سال هـــاست که از خواب بیدار نشده ام ...
آخرین بار را یادم نمی آید ...


بر می گردی و نگاهم می کنی ...
گفته بودم وقتی رو به رویم می ایستی ، باید
دستم به تختی ... دری ... دیواری باشد تا نیافتم؟؟
می خندی ...


گفته بودم وقتی می خندی باید صد بار آیه الکرسی را
از بر بخوانم تا مبادا از شر خنده هـــای لعنتی ات قلبم بایستد ؟؟
می خندی...


گفته بودم آغوشت تنهـــا سیاهچاله ی کشف شده ی
عالم است که زمان در آن می ایستد؟؟
می خندی ...


گفته بودم هر وقت کنارم نیستی ،
این تخت سرد است ؟؟
نمی خندی ...


گفته بودم کثافت ترین معشوقه ی جهانی از بس که نمی شود
عاشقت نبود؟؟
بر می گردی....


گفته بودم ..........
دستانت را باز می کنی و می پری ...
داد می زنم نـــــرو...
صدایم را نمی شنوی...


تا بالکن دوم و پایین را نگاهـ میکنم ،
نیستی ...
صدایتــــ می کنم ...لعنتی ، من که میدانم همین اطرافی ،
اما نیستی ...


بوی عطرت که با بوی سیگار قاطی شده در باد می پیچد ،
تمـــامـــ خیابان را بالا و پایین می کنم ،
بوی عطرت از پس هر کوچه ای می آید ...
داد میزنم :
لعنتی ، دستم بهت برسد خفه ات می کنم ....نرو...


پیرمردی از ته کوچه می خندد ..
چند پاکت سیگار را روی قفسه ای چوبی چیده و آتشی از
پیت حلبی زنگار گرفته ی کنار دستش به هـــــوا می رود ..

می گوید پری دیده ای پســــر ؟؟!!
می گویم پری ای که من می بینم صد آیه الکرسی
هم چاره اش نمی کند ...
می خندد ...


می گوید :
بیـــا دمی بنشین و گرم شو ...
می گویم چهره اتــــ چقدر برایم آشناست عمــــو جان..!!
می خندد ....


می گویم خواب بودی از خواب بیدارت کردم ؟؟
می گوید سال هــــاست که از خواب بیدار نشده ام ...
می گویم نصفه شب و ته این کوچه ی بن بست ،
بنده ی خدا ، چرخ کاسبی ات می چرخد ؟؟
می خندد ......

می گوید تنهــــا مشتری شب هــــای سرد پاییزی اش
دیوانه ی بی خوابی ست که از پی بوی عطری به این کوچه می رسد ،
و هــــر بار داد می زند :
لعنتی ،
دستم بهت برسد خفه ات میکنم ، نــــــــرو .......


.

4 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


بیوگرافی من :
مجسمه ای که تبرها را بیشتر از تایید ها به رسمیت گرفته ...


به خود خیره می شوم
دنبال برچسبی می گردم که اسمم را روی سینه ام سنجاق
کرده باشد ....
این جهان بی پدر تر از این حرف هاست که مرا به اصالت تفکرم
نسبت دهد ..


به خودی ِ خود خیره می شوم :
روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد ،
شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است ،
مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد ،
یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را
امتحان می کند ...


تمام این ها در من رفت و آمد می کنند
روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....
روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد ..


آدم ها می آیند و می روند ...
در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند
و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم
که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود ..


من در منیتم به بن بست می خورد ...
به اجتماع پناه می آورد تا کمی باورهایش نفسی بکشند
تا تغیــــــــــــــــــــــــیر کند بی آنکه کسی قصد تغییرش را داشته باشد
تمام جنگ ها در من اتفاق می افتد ...
گاهی آنقدر به فکر فرو می روم که سیگارم را حشره ای می تکاند
که مرا بی جان فرض کرده است ،


فرو می روم ..در تصویر کردن افکارم ...
و هیچ خبری از ته مرداب ِ مرور کردن زنده به سطح نمی رسد
آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا
سر گیجه از تفکر نجاتم دهد ،
مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از
ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید ..



همین است .....
تکرار می شوم ...
در نقش های متضاد ..
روزی کشیش خواهم شد برای اعترافات ِ مردی که
از همبستری با دیگری به عذاب رسیده است
روز دیگر دارم گناهان ِ نکرده را پیش میکروفون های خصوصی ام
اعتراف می کنم تا ببینم چه حسی دارد ،
روزی تمام جیب هایم را حراج چهارراهی ترین فرزندان این
حوالی می کنم ،
روزی با تمام داشته هایم خیره رد می شوم ... تا سنگدل بودن
را تجربه کنم ...



جنون گرفته ام ، و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند
و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...
به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود
به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به
فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......


سکوت می کنم ....
می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان
نسبت به آنچه هستم بروند
می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا
و خیره نگاهشان می کنم ....
مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی
آنها از جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....
از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به
نظر می آید ...
چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...
چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند
که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت ،
یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود
وقتی این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...


دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است .
اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....
و تو باید خودت را در کار غرق کنی
تا در خودت غرق نشوی ....
تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...
جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......
اما تو میتوانی مخفی اش کنی ، نه اینکه تو قدرتمندی
بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش
از مخفی شدن خوششان می آید ...



آری همینست ....
مادر را می بوسم ....
سر کار می روم ....
خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد
خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم تا وجدانم روی
خورده شیشه راه نرود
پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا
آمده ِ رفیقم /بالا می روم
بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........
و یادم می رود ...
آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند
قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است .....


و زندگی ادامه می دهد مرا
سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش
تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند
آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند
و آن مسافر را تبعید می کند ،
تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد...


همینست که هر روز در خیابان
پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...
اما با لبخند با هم دست می دهند ...
دستی که گل یا پوچش
خیلی فرقی نخواهد کرد .....


.

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


چارلز بوکوفسکی و "عامه پسند" اش را دوست دارم،
چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را دوست دارم.
چند سال پیش دلم می خواست و نوشته بودم که :
یکی پیدا شود با هم هر روز یک ماشین را نشان کنیم و تعقیبش
کنیم و ببینیم کجا می رود و چه کار می کند و ادامه اش را
از خودمان دربیاوریم و خیالپردازی کنیم و داستان بنویسیم...!

چند سال پیش دلم می خواست یکی پیدا شود با هم کتاب بخوانیم،
کنار هم که نه حتما، منظورم همزمان است...!
و یکی که با هم فیلم ببینیم، چه با هم و چه یا فقط همزمان...!

و لعنت به من که برای هر کاری حتما هم پا می خواهم،
و لعنت به من که در وابسته ترین ماهِ سال به عشق،
در تیر کذایی به دنیا آمده ام!

بعدها، خیلی خیلی بعدها، یک ایمیل عجیب و غریب از دختری که
نمی شناختم آمد که: بیا برویم ماشین ها را تعقیب کنیم،
پرسیدم شما؟! جواب نداد...

چند سال پیش دلم می خواست از تجریش تا راه آهن را
عکاسی کنیم و بعدتر بزنیم به شهرهای دیگر و چقدر ایده های
دیگر داشتم...!

و لعنت به من که نشسته بودم تا اول دلم برود بعد لذت های
دنیا را تجربه کنم،
و لعنت به من که میدانی چند وقت است کتاب نخوانده ام؟!
"جای خالی سلوچ" را یک سال تمام دست گرفتم و آخرش هم
نفهمیدم هاجر چه شد؟...

لعنت به من که آنقدر نشستم تا اول دلم برود،
که حالا نمی دانم با دلِ رفته ای که صاحبش متواری شده است و با
این موهای سفید و بدون تمبرهندی و بدون هیچ هیجانی برای
هیچ کاری و بدون هیچ ایده ای،
قرار است چه کار کنم!؟

وقتی به جای "زندگی کردن" فقط زنده ایم و فقط به روزمرگی ها
چسبیده ایم و به چیزهایی گیر می دهیم که اصلا در مسیر
زندگی کردنِ ما نیستند،
و می گذاریم حواشی به همه چیز گند بزنند،
قرار است دیگر چه کار کنم؟!
زورکی که نمی شود؛

مردم حوصله ی هم را ندارند،
مردم تنهایی و آرامش ِ خودساخته شان را با آرزوهای ما
عوض نمی کنند!

ببینم لازم است که یادآوری کنم که من از جملاتی نظیر
"خودت معجزه ی خودت هستی و خودت را دوست بدار و در آینه به
خودت لبخند بزن و برای خودت هدیه بخر و با خودت خوش
بگذرون و اینگونه اراجیف..." متنفرم!؟

نه لازم نیست هزار بار گفته ام! و فکر نکنید که نکرده ام ها،
دلم که خوش بود صبح های زود هر هفته تنها با کوله و قمقمه
کوه ها را بالا رفته ام و برای خودم املتِ یکنفره سفارش داده ام و
حالش را برده ام،
دلم که خوش بود شب به شب تمام فیلم های خارجی سینما پردیس
را تک و تنها دیده ام و ساعت 3 صبح توی مسیر برگشت
احساس کرده ام خودم و خودم برای خودمان کاملا کافی ایم؛

یعنی می خواهم بگویم فکر نکنید از این دیوانه بازی ها درنیاورده ام ها...
در آورده ام اما جواب نمی دهد؛
در نهایت جواب نمی دهد!
یک روز به خودتان می آیید می بینید اینکه دارید نقشش را
بازی می کنید شما نیستید،
یک روز به خودتان می آیید و می بینید دلتان می خواهد کسی را
که دوست دارید شریک لحظه های خوبتان کنید و شما هم
شریک لحظه های خوبش،
حالا هر چه که هستند، بشوید! بعد می نشینید به امید کسی که
حداقل ساعت خوابش با شما یکی باشد
برای قدم اول، و بعد به موسیقی هایی بگوید خوب که واقعا خوب
باشند برای قدم دوم، و بعد بلد باشد روی تابلوی شریکی تان
روباه بکشد آنطور که خودتان بلد نیستید،
و حواسش باشد که چیپس هایی که تا شده اند و من صدایشان را
زیر دندان هایم دوست دارم را برایم جدا کند و بفهمد زندگی کردن به
همین سادگی ست!

به خدا زندگی کردن دقیقا به همین سادگی ست؛
زنده بودن اما خیلی سخت است،
زنده بودن سخت و تکراری ست، و "زندگی کردن" است که
این "زنده بودن" های اجباری را شیرین می کند!...

ولی مردم حوصله ی هم را ندارند، مردم اصرار دارند همان
کارهایی را بکنند که دیگران می کنند،
مردم اصرار دارند یکی را تور کنند برای تور و خُنچه و هلهله و قند و
شاباش و بعد هم بچه هایشان را دوست بدارند و هی صبح شود و
هی شب شود و هی به هم گیر بدهند و باز هی صبح شود و
هی شب شود،

مردم هیچ چیز جالب تری نمی خواهند، مردم عشق نمی خواهند!
و اصرار هم دارند که به من بگویند از روی ابرها بیا پایین و توی دنیای
واقعی زندگی کن تا کامروا باشی!
و آنقدر مرا ناواقعی می خوانند که چیزی نمانده بروم خودم خودم را
به دیوانه خانه ای جایی معرفی کنم بگویم هِی آقا یا خانم
پرستار یا دکتر، بیایید مرا معاینه کنید ببینید من دارم کجا زندگی می کنم!؟؟

همین روزها خودم هم دیگر حوصله ی خودم را نخواهم داشت...
همین که کتاب نمی خوانم که مبادا دلم بخواهد چند خط جالبش را
برایت بخوانم،
همین که از دانلود کردن موسیقی های جدید می ترسم که مبادا
خوب باشند و دلم پر بکشد برای شریک شدنشان با تو،
همین که دیگر به همین دلیل فیلم نمی بینم،
همین که دیگر به همین دلیل عکس نمی بینم،
همین ها یعنی مصداق ِ اصطلاح ِ دل و دماغ نداشتن!
همین ها یعنی دلت هیچ کجا نمی تپد،
نه توی سینه ی خودت و نه توی دست های کسی دیگر ...!

ببینم تو میدانی وقتی دلم نه توی سینه ام می تپد و نه
توی دست های تو، چه احساسی ست!؟؟
آنقدرها هم بد نیست، اما فقط زنده ای...
بی موسیقی، بی کتاب، بی فیلم، بی هیجان، بی سفر،
بی مسیج های شیطنت آمیز،
بی قهوه، بی آواز، بی جنگ و دعوا حتی
(که گاهی شیرین تر می کند آشتی های بعدش را)، بی بوسه،
بی آغوش، بی خیالپردازی، بی سلام، بی آن طرز ِ همیشگیِ
خداحافظی کردنت، بی "روز به خیر" ها،
بی قول و قرار، بی شوقِ خوانده شدن شعرها،
بی شوقِ دیده شدن عکس ها، بی شوقِ انتخاب رنگ ها که
آخرش هم نفهمیدیم زمینِ زیر پای شازده کوچولو را چه رنگی کنیم،
بی چیپس های تا شده،
بی "خوب بخوابی" ها، بی "عزیزم" صدا زدنِ کسی،
بی حرص خوردن از ترافیک هایی که دیرتر می رساند ام به تو،
بی تعجب از زود گذشتن زمان وقتی هستی،
بی کشفِ دوباره ی اختراعی به نام آسانسور،
بی کشفِ طراوتِ آویشن و لیموی تازه، بی دلتنگی،
بی حساسیت ها و حسادت هایمان حتی، بی همه چیز!...

وقتی دلت هیچ کجا نمی تپد و نه خودت معجزه ی خودت هستی و نه
"تو"یی معجزه ات می شود،
وقتی از دکمه ی save می ترسی،
وقتی تمام عکس ها را پاک می کنی،
وقتی تمام شماره ها را پاک می کنی،
وقتی تمام مسیج ها را پاک می کنی، آنقدرها هم بد نیست...

چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را می دانی چرا دوست دارم؟
می گوید: شاعر به همان اندازه که ماشین تحریرش را لازم دارد،
غم اش را هم لازم دارد!...
من اگر نمی گذاشتی حواشی همه چیز را به گند بکشند،
از بی غمی ها هم بلد بودم بنویسم،
اما این پیرمرد لابد می دانسته که در غم نوشته ها زیباترند ...!


.

4 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


دستم را بر میدارم از روی تمام ماشه هایی که

با سر ِ من / سازگاری ندارند

آنقدر بزرگ شده ام که / تو روی آیینه بایستم

و هر چه از دهنم در می آید را / ... بی خیال شوم ....

و به همسایه هایی فکر کنم که از صدای آژیر آمبولانسی که در راه است

هر چه از دهنشان در می آید را به جنازه من /شلیک میکنند ...



هوای این روز های من آنقدر گرم است که دلم میخواهد

زنگ تمام دفترچه تلفنم را بزنم و در بروم

تا وقتی به جای خالی من فحش میدهند دلم / خنک شود....


میخواهم تا میتوانم

ده سالگی کنم برای بستن کروات خاطرات پدربزرگ خاک خورده ام

روی پاهایم بایستم و آنقدر بزرگ شده باشم

که چایم را تلخ بخورم

و قند هایش را به اسب های شهر بازی تعارف کنم ..


برای من که با گلدان های خالی و گلوله های پر زندگی میکند

نیم سایه های روی خصوصی ترین اتاق هم ارزشی ندارد

وقتی که میداند همیشه سایه ای زیر نیم سایه هاست.

تو از حال وهوای پنی سیلیین های کودکی خوب درک کرده ای

پانسمان از پس زخم زبان بر نمی آید

وقتی ایمان دارم تنهایی من تهوع آور است

بهتر است لباسم رسمی ام را بپوشم

و برای تمام مدعوین به انداره کافی / هوای آزاد / به جای بگذارم

و وصیت نامه ام را به خورد بچه موش های محترم دهم

که در تصمیم گیری های گروهی ، هیچ وقت مرا تنها نگذاشته اند .

و به جای بازیگر مورد علاقه ام

در آینه خیره شوم

و با صدای او بگویم

راستی آقای مقتول

شلیکتان / دارد سرد میشود ....



دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


چقدر خسته ام از دنیایی که باید به دندان بگیرمش
چقدر بی تفاوت شده ام برای حساب شدن در ذهن آدم ها
از نسبت دادن خودم به صفت های متروکه ...

سرم را بالا می آورم ...
ذهنم را از قضاوت ها پس می گیرم
دوباره آدمک ها را آدم حساب می کنم
دوباره برق ِ زیر آستین را به اشتباه دید نسبت می دهم
دوباره جای دندان ها را روی تنم می شمرم تا 32 بار از دل خودم در بیاورم
این همه گرگ های بی گناه را ....


تزریق می کنم تمام امید ها را به سلول های خاکستری ام
راه می افتم در داشته هایم
در دوست خطاب شدگانم ...
پرسه می زنم در خاطره ها ... شب های فلاش خورده ...
روز های گرمسیر ِ دوست داشتنی ..


یادم می افتد چقدر دزدیدم حرف حقم را مبادا دلشان را به آب دهم ....
چقدر خوردم ... حرفی را که دیگر دلم هم برایش جایی نداشت
گذاشتم تمام دنیا آرام روی پاهایم بخوابد
و صدای درونم را در گونی کردم ..که تکثیر درد هایم /
به سلول های سر خوششان سرایت نکند ...


انکار کردم ، گالــــــــیور را که لی لی پوتیان به قد ِ خودشان شک نکنند
دیگر جایی برای بد خلقی های خودم هم ندارم
بریده ام از اعتبار دادن به فردایی که نا تنی ترین برادر امروز است..


جریح شده ام ...
شبیه اسلحه ای که از قاب شدن به دیوار خسته است
می خواهم در بروم گلوله ای که کاری به انصاف ندارد ........


خسته ام ...
از مکمل بودن برای نقش اولی که روی دیالوگ های خودش هم نمی ایستد
خسته ام از ژکوند به ارث مانده از آبرو داری
خسته ام از چند ساله هایی که خودشان را چند قرن فهمیده حساب می کنند
از اینکه می پندارند تا زیر لایه های زخم خورده ات را
بهتر از گریه های همبستر ِ در رختخوابشان درک میکنند
از اینکه مو را می کشند ...بی آنکه بدانند ماستشان
ترش تر از این حرف هاست ...


.

.

خسته ام ...
با لبخندی که برای خودم کنار گذاشته ام
می خواهم از این بعد خیره بمانم
به اپرایی که بر پا میشود
به نقشی که برایم با تمام خیر خواهی هایشان کنارگذاشته اند
به صفت هایی که به تنم الصاق می کنند ...



خسته ام ...
اما دنیا که بخوابد ...
دوباره به خودم خواهم رسید ....
دوباره روی دیوار خط می اندازم ...
که تقویم خوبی برای خراش های خورده و به روی نیاورده است ....
لال بودن نسبت به دیگران آنقدر تو را با تشویش هایت صمیمی می کند
که دلت نمی آید حتی به باورهای ویلچرنشینشان بخندی .
و با خودت کنار نیامدن را ...
به هزار تایید ِ بی اصالت ترجیح می دهی ....




.

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

+الـــو...118 ؟
- نه ولی امرتون؟
+ شماره اون خانمی که امروز صب کنارم تو تاکسی نشسته بود رو دارین؟
- نداریم ولی چطور؟

+ از شما چه پنهون، شیشه پایین بود یه باد زد شالش افتاد موهاش
خورد تو صورتم ..!
حس اون لحظه‌ام مثه اون دفه‌ای بود که مربی شنا،
همون جلسه اول بی‌مقدمه یهو پرتم کرد تو چار متری !
آخ که چقدر دست و پا زدم و اون توجهی نکرد ! شالشو درست نکرد!

همین طور باد میومد و همینطور من داشتم میرفتم پایین !
نفس کم آوردم ...
رسما تونل نور دیدم!
داشتم وارد تونل میشدم، که مربی پرید تو آب و شالشو درست کرد.
چشامو که وا کردم، دیدم رفته ...
ولی هنوز بوش توی تاکسی بود.
مثه جنگجوهای سوارکاری که تا یه هفته بعد جنگ از شمشیرشون
خون میچکه،
بوش قطره قطره میرف تو دماغم و آدرنالینی بود که تولید میکرد!
آخرای مسیر اونقدر تپش قلب گرفتم که دیگه راننده ضبط رو خاموش
کرد به صدای قلبم گوش میکرد!
صداش طوری بود که انگار شجریان داشت شام مهتاب داریوش رو
میخوند!
راننده گیر داده بود واسم تلگرام کن!


- حالا شمارشو میخوای چیکار؟
+ فوضولی؟
- آره!
+ خب اگه فوضولی باید خدمتت عرض کنم که میخوام زنگ بزنم
فوت کنم!
اونقدر فوت کنم که هوای تهران، مثه چادر نماز مامانبزرگ
پاک پاک شه!
اونقدر فوت کنم دوباره شالش بیفته ...
عطرش پخش شه ...


- عطرش پخش شه چی میشه؟
+ اون موقع راحتر میتونم بپرم زیر بی‌آرتی!
- ولی اون موقع خودکشی با بی‌آرتی زیاد میشه باید کلی
توو نوبت واستیا!
بیا همین الان بپر ...

+ ععع راس میگیا! من رفتم بپرم زیر بی‌آرتی
- مرگ خوبی را برای شما آرزومندیم ...





2 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

میدونی ؟
میخوام کلیه‌هامو بفروشم، تاکسی بگیرم،
برم تو خط انقلاب-آزادی. وسط میدون انقلاب داد بزنم آزادی؟
آزادی یه نفر!؟ آقا، خانم آزادی!؟

بعد که جماعتی حسرتمو خوردن که میتونم داد بزنم آزادی و این قرتی بازیا،
میزنم تو خط تهران-کرج ..!

شنبه‌ها، تو مسیر در مورد آینده‌ی روابط ترکیه و روسیه با
مسافرا بحث میکنم..!

یکشنبه‌ها، فقط از تهران مسافر می‌زنم واسه کرج،
اونم فقط پسرا...
تو راه با هم داریوش گوش می‌دیم و سیگار می‌کشیم.


دوشنبه‌ها، نه از تهران مسافر می‌زنم نه از کرج!
فقط از صب میرم تو مسیر الکی بوق میزنم،..
الکی ترمز می‌گیرم، تا نارضایتی اجتماعی بره بالا، رژیم سقوط کنه..!


چارشنبه‌ها مسافرای تهران کرج و کرج تهرانو برمیدارم کنتراتی
می‌برم اونجا که آهو خونه داره..!
یکم هوای تازه میدم بهشون،
کرایه هم نمیگیرم. اگه پایه بودن یه سر دسته جمعی میریم شمال،
لب ساحل آتیش روشن میکنیم بوی عیدی فرهادو میخونیم...

پنجشنبه‌ها، فقط از کرج مسافرا میزنم اونم فقط دختر،
تو راهم گوگوش گوش میدیم و سیگار نمی‌کشیم...

وجدانا راننده تاکسی خوبی می‌شدم!
ازونا که وقتی بهشون میگی خسته نباشی، میگه :
دشمن خسته‌اس ! هاهاهاها ...

ازونا که وقتی پیاده میشی، طوری میگه بسلامت، که انگار
از ته دلش واست سلامتی میخواد !
ازونا که ماشینش رینگ داره، همیشه تمیزه،
از آینه‌اش جیگیلی آویزون کرده، دست فرمونش طوریه که
آب تو دلت تکون نمی‌خوره!


ولی خب ... کی میاد کلیه‌ی ما رو بخره!؟
مای دلتنگ کافه‌نشین رو ...!!!







.

دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند

تبلیغات