مشخصات

موارد دیگر
( آفلاین )
Tanha75
غمگین
1374-04-14

بازدیدکننده

Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha

ههعععیییییی چه غروب دلگیری....

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha
رفتنت
انفجار هیروشیما بود!
بعد از آن
هر دوست داشتنی
در من به دنیا می آید
ناقص است

" محسن_حسینخانی "
دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha
فصل عوض می‌شود
جای آلو را
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی
دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha

هنوز هم دلم تنگ می شود

برای محض حرف زدنت

و برای تکیه کلامهایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها …

تکیه داده بودم!

دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha

همیشه حرف از مرگ که میشد میخندیدم و میگفتم من از مرگ نمیترسم .شاید الان مردن خیلی بهتر از فردا مردن باشه .

همیشه وقتی میگفتن فلانی مرد میگفتم درعوض راحت شد .
گذشت و گذشت تا اینکه فهمیدم مرگ خیلی بهم نزدیکه...
اون موقع بود که حس کردم چقد از مرگ از تنها گذاشتن چیزا و ادمهایی که دارمشون میترسم.
من از تنها شدن انگیزه ی کوچولوی زندگیم میترسم...
من از اینکه یه روزی فراموش بشم میترسم...
من از اینکه لحظه لحظه ی زنده بودنمونم کم میشه میترسم...
هنوز خیلی کارا و حرفا هس ک باید بهشون عمل کنم.. باید انگیزه ی کوچولوی سبز رنگ تازه جوانه زدمو به ثمر برسونم ....باید به خیلی ها بگم دوسشون دارم.. به خیلی از ادمها طلبکارم ...
من هنوز نیاز دارم ک وجود ادمها رو سبز و زرد و صورتی ببینم ن اینکه مرگ و ترس از اون همچیز رو برام سیاه و خاکستری کنه...
ما آدمها هممون از مرگ میترسیم....
1 دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha

افسوس که تقدیر پراز نقطه ی کور است....

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha
آخر منو به باد داد

رویای باز اومدنت

زندونت آشنام کرد با عطر دوری زدنت
3 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha

..

3 دیدگاه |
و 3 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha

1 دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha

برف هفت سالگی را بخاطر صدای پدر
دوست داشتم...
پاشو ببین چه برفی اومده !
برف ده سالگی را بخاطر آدم برفی هایش ،
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش،
برف هجده سالگی را درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بود !
برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم ،
برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد ...
4 دیدگاه |
و 11 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند

تبلیغات